باشه حق با تو...
قلبت آزاد تا هر جا میخواد بره....
اما روحت چی؟...
روحت با روحم پیوند خورده...
+
نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت
11:28 PM توسط آتنا
|
مامان تعریف میکنه از شبی که به دنیا اومدم
که حالش اصلا خوب نبوده وحتی چند ثانیه میره...
میگه تو اون چند ثانیه دیدم هر آدمی که میمیره
میشه یه خط و میره تو یه ریل و...
میگه یه صدایی تو اون چند ثانیه بهم گفت
اسمش و بذارید آتنا که قرآنی باشه...
مامان اعتقاد داره اسمم و خدا گذاشته و
میگه تا قبلش این اسم و نشنیده بوده
و
من فکر میکنم چرا چرا ؟ تو اسمم و
گذاشتی؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت
11:26 PM توسط آتنا
|
همیشه دلم میخواسته یه کافه ی فوق العاده تاریک داشته باشم
که کف پوش های چوبی قهویی تیره داشته باشه
که وقتی روش راه میری جیر جیر صدا کنه...
با میزها و صندلی های کوتاه قهویی سوخته...
با موزیک جیبسی کینگ
بوی قهوه وشکلات تلخی که هوا رو پر کرده باشه
.
.
.
اسمشم بذارم کافه لاته....
+
نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت
8:6 PM توسط آتنا
|
نشستم همه ی کامنت هایی که یه جورایی میگفتن
وبلاگت خیلی خوبه به من (ما) هم سر بزن
و یا یه مسابقه گذاشتم
و یا میخوای پولدار بشی
و یا .....
پاک کردم
الانم اون احساس مزخرفی که نسبت بهشون داشتم از بین رفته.
+
نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت
7:35 PM توسط آتنا
|
دستور پخت مرغ چینی:
چند تا سینه مرغ را به صورت مکعبی خرد میکنم
بعد در یک کاسه شیشه ای ریخته و به آن سویا سس اضافه میکنیم انقدر که روی مواد و بگیره
کاسه ی شیشه ای حاوی مرغ ها رو میذاریم تو یخچال تا فردا صبح
فردا
مرغ ها و میریزیم تو ماهیتابه به همراه سویا سس هاش درش و هم میذاریم تا نیم ساعت بپزه
یه دونه پیاز متوسط و یه دونه فلفل دلمه یی به صورت مکعبی خرد میکنیم
در ماهیتابه را بر میداریم و ۲ قاشق غذا خوری بهش روغن اضافه میکنیم و مرغ ها و باهاش تف میدیم
بعد پیاز و فلفل دلمه یی و بهش اضافه میکنیم و تف میدیم
(بعد یه سس درست میکنیم
نصف لیوان آب پرتقال + ۲ حبه سیر رنده شده + ۲ قاشق غذا خوری سرکه)
بعد سسی که درست کردیم و اضافه میکنیم و در ماهیتابه را میذاریم و میذاریم ۵ دقیقه مواد باهاش قل بخوره.
بعدم تو یه ظرف خوشگل سروش میکنیم
پ.ن: مامانم اینا رفتن مسافرت مجبور شدم خودم غذا درست کنم.
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت
0:3 AM توسط آتنا
|
در تالابی از سکوت غرق شدهام!!!
چند روزيست مرده ام!!!
+
نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388ساعت
10:23 PM توسط آتنا
|
بازم دارم میرم سفر ، اما اینبار خالی از هیچ شور و شوقی
+
نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت
8:51 PM توسط آتنا
|
میدانم اگر مثل ساداکو هزار درنای کاغذی هم بسازم
باز هم نمی آیی
ولی من در گوشه ی اتاقم هنوز مشغول ساختن
درناهای کاغذی هستم
به یک امید...
+
نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت
10:22 PM توسط آتنا
|
رفتی و من را در حسرت نبودنت، ندیدنت ، نداشتنت گذاشتی....
لطفا دیگه نیا چون
من تحمل دوباره ی نبودنت ، ندیدنت، نداشتنت را
از ابتدا ندارم.
+
نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت
10:7 PM توسط آتنا
|
این بهار که نیستی
پرنده های اینجا آواز نمی خوانند....
+
نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت
6:55 PM توسط آتنا
|
یه شب جمعه دیگه...
شبی که از دلتنگی یاد بلاگت میافتی...
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت
9:15 PM توسط آتنا
|
متنفرم از آدمایی که بدون اجازه کله شونو تو هر سوراخی میکنن...
متنفرم...
+
نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت
2:36 AM توسط آتنا
|
اونموقع ها که تازه اورکات اومده بود عکسشو تو اورکات با دوست دخترش دیدم...
خیلی از قیافش خوشم اومده بود...
چند وقت بعدش تو یه کلیپ تو pmc دیدمش که با شادمهر عقیلی تو تورنتو کار کرده بودن...
چند ماه قبل خیلی اتفاقی فهمیدم دوست دوست پسر دوستم و ایران و...
حالام که امشب با هم رفته بودیم کافه ۷۸...
وقتی دیدمش واسم خیلی جالب بود...
چقدر سلیقه م نسبت به چند سال پیش فرق کرده...
امشب به نظرم یه آدم خیلی معمولی ولی دوست داشتنی رسید...
پ.ن: دنیا خیلی کوچکه خیلی...
+
نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت
1:53 AM توسط آتنا
|
خسته ام
.
شکسته ام
.
دلتنگم
پ.ن:دلم می خواد ساکت باشم
+
نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387ساعت
0:22 AM توسط آتنا
|
عاشق این پروفایل های بلاگ اسکای شدم !
+
نوشته شده در یکشنبه 29 دی1387ساعت
0:0 AM توسط آتنا
|
باز داره ته دلم خالی میشه...
باز چشم انتظار یه تلفن بودن
تلفنی که میدونی زنگ نخواهد خورد
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت
11:58 PM توسط آتنا
|
هی بهش گفتم نکن
هی گوش نکرد
هی....
حالام که خانوم عاشق شده همش داره به هوای دلش کار میکنه....
دیگه اصلا حرف گوش نمیده...
+
نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت
10:29 PM توسط آتنا
|
امروز بعد از ظهر کنکور داشتم...
کسی چه میدونه... شاید... شاید...
+
نوشته شده در جمعه 29 آذر1387ساعت
11:54 PM توسط آتنا
|
و خدایی که لحاف هاشو سپرده به دستهای پیر یک نداف (پنبه زن)....
پ.ن: اولین برف پاییزی!
+
نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت
9:13 PM توسط آتنا
|
دیروز تولد مریمی بود نشد برم پیشش مامان و برده بودم دکتر
امشب رفتم خونش ... کاش به هر چی میخواد برسه...
پ.ن: تولدش ۲۳ آذر بود نوشتم که دوباره سال دیگه یادم نره !
+
نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت
11:36 PM توسط آتنا
در آرامشی عمیق فرو رفته ام انگار چندین سال است که خوابیده ام!
+
نوشته شده در شنبه 23 آذر1387ساعت
9:25 PM توسط آتنا
|
۲۹ آذر کنکور دارم که میشه جمعه ی هفته ی دیگه...
منم که درس نخوندم ... با اون همه معلم خصوصی و... فکر کنم رسما بابام دیگه تو خونه رام نده...
فعلا که میگم ولش کن واسه علمی کاربردی میخونم اون امتحانش ۲۷ دی!
بله به اینصورت امسال زمستون ما به ... رفت و از اسکی و اینام خبری نیست!
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت
7:12 PM توسط آتنا
|
اشک هایی که با کوچکترین تلنگری جاری میشوند...
منی که سعی میکنم قوی باشم...
سعی میکنم آروم باشم....
+
نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت
6:33 PM توسط آتنا
|
هر کی می پرسه حالمو می گم همه چیز عالیه.هیشکی نمی دونه چقدر جای تو اینجا خالیه ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر1387ساعت
6:25 PM توسط آتنا
|
...
تو این سه نقطه کلی حرف که تو نمیفهمیش!!!
+
نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت
0:40 AM توسط آتنا
|
قلب آدمی از یک فاحشه خانه هم بیشتر اتاق دارد
پ.ن: یه دیالوگ بود تو یه فیلمی که یادم نمیاد اسمش چی بود...
+
نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت
2:36 PM توسط آتنا
|
ساعت دو بعد از نیمهشب است و من از درون آروم آروم میشکنم...
پ.ن: بعد از ۱۰ سال دوستی یکدفعه همه چیز تمام شد...
تو در حال ازدواج کردنی و من در حال شکستن...
به همین راحتی... به همین خوشمزگی...
پ.ن: غربت را نباید در الفبای شهر غریب جستجو کرد...
همین که عزیزت نگاهش را به دیگری فروخت ...
تو غریبی...! ( الهه)
+
نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت
1:41 AM توسط آتنا
|
|
|
|
همیشه روزهایی هست که، انسان در آن، کسانی را که دوست می داشته است، بیگانه می یابد ...
آلبر کامو |
+
نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت
8:50 PM توسط آتنا
|
خانواده محترم یه دو هفته ایی رفتن لبنان و من موندم واسه اینکه کنکور دارم و...
یه جورایی تنهایی کپک زدم ...
بماند که معلمم که میاد نمیدونه تنهام و چه نقشی واسه اون بازی میکنم که نفهمه تنهام و...
در حال حاضرم که در حال پختن لوبیا پلو میباشم برای اولین بار !!!
پ.ن: فردا شب مهمون دارم ۴ تا از دوستام به صرف شام و شیشه (شایدم قوطی)...
+
نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت
5:27 PM توسط آتنا
|
از دیروز که داداشش و دم میدون سرو دیدم احساس
میکنم یه چیزی اون ته وجودم خالی شده...
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت
9:4 PM توسط آتنا
|