تبليغاتX
*** دور افتاده ***
امروز بازم رفته بودم شکیبا ...

" از این به بعد تو هر رابطه ایی که میری کیف پولت و با خودت نمیبری "

" هر کی که قدم هاش تند تره تو تمو م کردن یه رابطه مصمم تره اگه نخوای تکون بخوری این تویی که میمونی تو این رابطه "

" بگو بهش فکر نکردم... اگه پیش اومد هم قبول کن "

" بگو الان لزومی نمیبینم که بگم... "

 

 

ادامه داره...

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 3:14 AM  توسط آتنا  | 

بعد از کلاس حدودا ساعت ۱۰ که میرسم خونه

یه دوش میگیرم و بعدش خودمو تو حوله ی سفیدم

میپیچمو میشینم رو تختم یه فیلم میبینم و بعدش

به خودم فکر میکنم ... همش میگم خیلیا آرزو دارن

جای من باشن و نیستن!!!

حلا من اینجام ... چه کار دارم میکنم؟ واقعا میدونم

چی میخوام؟

آره میخوام برم ... پذیرشم اومد ... ولی این رفتنتم

فرار از خودم نیست؟

بعدشم به خودم قول میدم  که از فردا شروع میکنم

اما...

این فردا نمیاد!

خودت و نزن به خنگی میدونی چرا... چون پشتت به

بابات گرم...

 

پ.ن: و این داستان ادامه داره!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 3:4 AM  توسط آتنا  | 

...و انسان اگر گهگاه، با تمام نیروی خود زار نزند، انسان نیست، سنگ است.

                                                                                                 نادر ابراهیمی،آتش بدون دود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 8:52 PM  توسط آتنا  | 

دردهایی هست که مال همه است، من آن دردها را هرگز پنهان نمی کنم، اما درد قلب، مال هیچ کس نیست به جز صاحب قلب...

                                                                                         نادر ابراهیمی- آتش بدون دود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 8:44 PM  توسط آتنا  | 

قلب خاکِ خوبی دارد، هر دانه که در آن بکاری، از هر جنس، از همان جنس صدها دانه بر می داری.

 

نادر ابراهیمی، آتش بدون دود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 8:6 PM  توسط آتنا  | 

پذیرش م اومد... هیچ کاری نمیکنم... نه دلم میخواد برم ونه نرم!!!

فعلا همین جوری میمونم تا ببینم زمان واسم کدومشو  انتخاب میکنه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 7:26 PM  توسط آتنا  | 

احساس میکنم قلبم یخ زده!!!
+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 11:10 AM  توسط آتنا  | 

پنجشنبه شب یه دعوای حسابی شد...

جمعه صبح حتی نگاشم نکردم...

به جای جلسه کنکورم رفتم جاده چالوس... 

 دوستمو پیاده  کرده بودم...

چراغ چها راه خراب بود...

جمعه ظهر تصادف کردم...

مقصر من شدم!!!

بهش زنگ زدم گفتم...

گفت خودت خوبی؟...

گفتم آره...

شب از لواسان زنگ زد ...

بابایی چرا ناراحتی؟...

واسه تصادف نیست از دیشب تا حالا از  دستت عصبانیم بابا...

.

.

.

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 11:8 AM  توسط آتنا  | 

وقتی نمی نویسی یعنی کلی حرف واسه گفتن داری...

وقتی هم می نویسی یعنی کلی حرف واسه گفتن داری...

یعنی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 2:25 AM  توسط آتنا  | 

نادر ابراهیمی مرد و من تازه فهمیدم چقدر به من نزدیک بوده!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 2:19 AM  توسط آتنا  | 

جرج برنارد شاو گفته  :‌ مدتها پيش آموختم که نبايد با خوک کشتی گرفت، خيلی کثيف می شوی. ولی مهمتر از آن، خوک از اين کار لذت می برد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 1:49 AM  توسط آتنا  | 

داره بارون میاااااااد من دلم بیرون میخواد!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 2:26 AM  توسط آتنا  | 

فردا امتحان زبان دارم هیچیم نخوندم ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 1:17 AM  توسط آتنا  | 

قبلا که اون یکی بلاگ و مینوشتم  همیشه بهش سر میزدم  بعد از یه مدتی  دیگه ننوشت نفهمیدم چه اتفاقی واسه خودش و بچه هاش افتاد...

هنوزم گاه و بیگاه بهش سر میزنم.    نوشی و جوجه هاش

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 6:30 PM  توسط آتنا  | 

دلم یه هوای برفی می خواد که یخ بزنم...!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 9:58 PM  توسط آتنا  |