ملت های خوشبخت تاریخی ندارن.
+
نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت
0:49 AM توسط آتنا
به صدای دعایی که از بیرون میاد گوش میکنم و بعد از یه سال دل ریش ریش شدمو دوباره از تو سینه م در میارم و نگاش میکنم...
دستی روش میکشم و مثل هر سال دو دستی بالا نگهش میدارم و دعا میکنم...
خدا رو چه دیدی شاید امسال یه نگاهی بهش انداخت...
بعض میکنم و میگم شاید امسال نگاش کرد شاید شاید امسال... شاید...
+
نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت
0:6 AM توسط آتنا
مثل این میمونه که قلبم تو دست یکیه و اون یکی هم داره فشارش میده
پ.ن: خدایا امشب چم شده؟
+
نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387ساعت
10:24 PM توسط آتنا
بعضی روزا که دلت میگیره دوست داری درش بیاری و بندازیش دور!!!
+
نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387ساعت
8:2 PM توسط آتنا
وقتی بهش نقل تعارف کردم گفت : وقتی بچه بودی و چیز خوردنی داشتی بهت که میگفتیم میخوای چه کارش کنی میگفتی بخوریم که دیگه نداشته باشیم.
پ.ن: به این فکر میکنم که چقدر از اون روز هام دورم چقدر از اون دخترک فاصله دارم و بغض میکنم واسه اون سادگی و... که اون موقع داشتم و الان ندارم.
+
نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387ساعت
0:7 AM توسط آتنا
امروز میخواستم ازش بپرسم انقدر شبیه خرم و گوشام دراز و مخملیه که ولم نمیکنی؟
ولی یادم رفت...
هنوز یاد نگرفتم وقتی یکی عصبانیه حرفم و بزنم همش میخوام آرومش کنم... حالا این وسطه اون یارو عصبانی میشه که تو چرا انقدر آروم و خونسردی؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت
1:9 AM توسط آتنا
وقتی دروغ گفتی دیگه اون آدم سابق واسم نیستی!!!
پ.ن: بعد از مدت ها که امروز جوابشو دادم و دوباره دعوا و....
شب زنگ زده کجایی؟ میخوام بیام ببینمت!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت
0:57 AM توسط آتنا
دوستی میپرسید بلاگ داری؟
منم طبق معمول سری به نشانه ی نه تکون دادم و فکر کردم چقدر خوبه اینجا هر چی دلم بخواد میتونم بنویسم و هیچ کی ندونه که همچین جایی هست .
پ.ن: دیشب رفتیم بام با بچه های اسکی منم جو گیر شدم که من امسال لباس برتون م اندازم میشه و...!!!!
پ.ن: ۸۱ سیار جلسه اول (خصوصیه سعی نکن بفهمی چیه!!!)
+
نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت
11:43 PM توسط آتنا
امروز موبايلمو زدند. هيچ کس رو نمی تونم نفرين کنم چون هنوز ده دقيقه ی کامل از آخرين باری که چيزی رو بلند کردم نگذشته بود
پ.ن: از جایی که دیگه نیست!!!
+
نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387ساعت
0:22 AM توسط آتنا
تکلیفم و گم کردم
حالا نمیدونم تکلیفم چیه ؟
+
نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت
11:37 PM توسط آتنا
کاشکی سر افطار موقع خوندن ر بنا دلت بگیره...
کاشکی بتونی از ته دل گریه کنی...
کاشکی...
+
نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت
7:38 PM توسط آتنا
چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند :
1. سنگ ... پس از رها کردن!
2.حرف ... پس از گفتن!
3.موقعيت... پس از پايان يافتن!
4. و زمان ... پس از گذشتن!
+
نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت
10:39 AM توسط آتنا
.I love it when the weather is rainy
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت
9:13 PM توسط آتنا
پسره فردا میاد همه ی اون چیزایی و که اون هفته درس داده بود و چک میکنه!!!
منم از اون هفته تا حالا لای کتاب و باز نکردم!!!
حالام با اینکه میدونم فردا میاد اینجا میپلکم!!!
فکر کنم دچار خود آزاری شدم که انقدر به خودم استرس و.... میدم....
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت
6:22 PM توسط آتنا
|
عاشق زمزمه می کند فریاد نمی کشد !!!
( نادر ابراهیمی )
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت
6:57 PM توسط آتنا
|
ما آدما دیوونه ایم
اول خودمون رو حبس می کنیم
بعد هی آرزوی آزادی میکنیم
در عوض تو لحظه رهایی خیلی شادمانیم
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت
0:54 AM توسط آتنا
|
بعد از ۲ سال دوباره تو کوچه پس کوچه های اوین دیدمش...
پ.ن:۸۳
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت
0:42 AM توسط آتنا
|
ببین تو آره تو نخونده نظر نده
من نه عشق نظرم نه هیچ چیز
دیگه ایی...
از این به بعد نظرهای مزخرف و پاک میکنم....
+
نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت
9:17 PM توسط آتنا
|
من پر از انرژی به کنکور آذر ماه و اسکی فکر میکنم.
+
نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت
9:11 PM توسط آتنا
|
نمیدانم همسرم به اينخاطر تركم كرد
كه من يك دائمالخمر بودم؛
،يا من يك دائمالخمر شدم
.به اين خاطر كه همسرم تركم كرد
نيكلاس كيج
فيلم: ترك كردن لاس وگاس
+
نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت
12:32 PM توسط آتنا
|
گاهیوقتها آدم مجبور است بزرگ شود
واينونا رايدر
+
نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت
12:29 PM توسط آتنا
|
آدم فقط زمانی بزرگ میشود كه تنها شده باشد
پل نيومن
+
نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت
12:28 PM توسط آتنا
|
وقتی از دار دنيا
در جيبت هيچ نمانده است مگر دو سكه خُرد
با يكیش، قرص نانی بخر
با آنيكی ديگر، يك شاخه سوسن
ضربالمثل چينی
+
نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت
12:21 PM توسط آتنا
|
دوستی با آدمی كه
به تو خيانت میكند
بهتر از دوست بودن با كسیست
كه سيفون توالت را نمیكشد
اوما تورمن
+
نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور1387ساعت
11:36 PM توسط آتنا
|
پسوندی که به آخر اسم آدما میدی میزان صمیمیت تو با اون آدم نشون میده.
+
نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور1387ساعت
11:5 PM توسط آتنا
|
پایین در میان امواج در هم پیچیده ی دریا به دنبال راه خود میگردم!!!
+
نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت
9:52 PM توسط آتنا
|
چند تا تصمیم مهم گرفتم اول اینکه کنکور قبول بشم
دوم کلاس زبانم و ادامه بدم سوم اینترنت کم بیام
چهارم ...
از این به بعد شنبه ها یا جمعه ها اینجا بروز میشه
پ.ن: ۸۴
+
نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت
9:26 PM توسط آتنا
|
جرج برنارد شاو گفته : مدتها پيش آموختم که نبايد با خوک کشتی گرفت، خيلی کثيف می شوی. ولی مهمتر از آن، خوک از اين کار لذت می برد!
+
نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت
9:42 PM توسط آتنا
|
وسیع باش و تنها و سربه زیر و سخت.
سهراب سپهری
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت
10:32 PM توسط آتنا
|
به وجود خدا دل گواهی میدهد نه عقل.
پاسکال
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت
10:30 PM توسط آتنا
|
امروز یه روز خیلی خوب بود از صبح تا شب با هم بودیم
ریاضی خوندیم ناهار خوردیم قلیون کشیدیم و....
.
.
.
.
ولی من الان ناراحتم نباید اون حرف و میزدم نباید به این
زودی سایه های درونم و نشون میدادم نباید.
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت
10:25 PM توسط آتنا
|
یاد گرفتم قضاوت نکنم از روی چهره آرام کسی درباره درون ناآرامش
و چهره شاد کسی درباره درون پر غمش
و چهره قدرتمند و خشنی در مورد درون ترسو و کوچکش.
نقاب های رنگارنگ ما بالاخره میفته...
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت
10:20 PM توسط آتنا
|
اگه یه توهم زیبا داشته باشی که آرومت میکنه هیچ اشکالی نداره.
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت
1:11 AM توسط آتنا
|
مغزم را می گویی؟ دومین عضو مورد علاقه من است!
وودی آلن
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت
1:6 AM توسط آتنا
|
هر زمان عشق اشارتی به شما کرد ، در پی او بشتابید ،
هر چند راه سخت و ناهموار باشد .
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید ،
هر چند که تیغ های پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند .
و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید ،
هر چند دعوت او رؤیاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند .
زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد .
و چنانکه شما را می رویاند ، شاخ و برگ شما را هَرَس می کند .
و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا می رود و ظریفترین شاخه های شما را که در آفتاب
می رقصند نوازش می کند ،
همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان می دهد...
(جبران خلیل جبران )
+
نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387ساعت
0:59 AM توسط آتنا
|
اتاقم و ریختم بیرون که هم تمیز کنم وهم چیزایی که خریدم و جا بدم
حالا موندم با این همه وسایل چه کار کنم جا ندارم شبم باید رو زمین
بخوابم چون رو تختم جا نیست!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت
11:19 PM توسط آتنا
|
گاهی اوقات بهتر است بقیه فکر کنند نمیفهمی!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت
1:26 AM توسط آتنا
|
این انتخاب های ماست که زندگی ما رو میسازه نه توانایی های ما!
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت
1:12 AM توسط آتنا
|
دیروز ساعت ۵ صبح رسیدم تهران شب مراسم ۷ بابای شری بود کلی گریه کردم کلی...
امشب مهمون داشتیم خانوم همسایه
فردا وقت مشاور دارم
پ.ن: دلم گرفته دلم میخواد تنها باشم تنهای تنها
پ.ن: خیلی حرف دارم واسه گفتن ولی...
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت
0:26 AM توسط آتنا
|