و خدایی که لحاف هاشو سپرده به دستهای پیر یک نداف (پنبه زن)....
پ.ن: اولین برف پاییزی!
کسی چه میدونه... شاید... شاید...
و خدایی که لحاف هاشو سپرده به دستهای پیر یک نداف (پنبه زن)....
پ.ن: اولین برف پاییزی!
امشب رفتم خونش ... کاش به هر چی میخواد برسه...
پ.ن: تولدش ۲۳ آذر بود نوشتم که دوباره سال دیگه یادم نره !
منم که درس نخوندم ... با اون همه معلم خصوصی و... فکر کنم رسما بابام دیگه تو خونه رام نده...
فعلا که میگم ولش کن واسه علمی کاربردی میخونم اون امتحانش ۲۷ دی!
بله به اینصورت امسال زمستون ما به ... رفت و از اسکی و اینام خبری نیست!
منی که سعی میکنم قوی باشم...
سعی میکنم آروم باشم....
تو این سه نقطه کلی حرف که تو نمیفهمیش!!!
پ.ن: یه دیالوگ بود تو یه فیلمی که یادم نمیاد اسمش چی بود...
پ.ن: بعد از ۱۰ سال دوستی یکدفعه همه چیز تمام شد...
تو در حال ازدواج کردنی و من در حال شکستن...
به همین راحتی... به همین خوشمزگی...
پ.ن: غربت را نباید در الفبای شهر غریب جستجو کرد...
همین که عزیزت نگاهش را به دیگری فروخت ...
تو غریبی...! ( الهه)