تبليغاتX
*** دور افتاده ***
امروز بعد از ظهر کنکور داشتم...

کسی چه میدونه... شاید... شاید...

+ نوشته شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت 11:54 PM  توسط آتنا  | 

و خدایی که لحاف هاشو سپرده به دستهای پیر یک  نداف (پنبه زن).... 

 

 

پ.ن: اولین برف پاییزی!

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 9:13 PM  توسط آتنا  | 

دیروز تولد مریمی بود نشد برم پیشش مامان و برده بودم دکتر

امشب رفتم خونش ...  کاش به هر چی میخواد برسه...

 

پ.ن: تولدش ۲۳ آذر بود نوشتم که دوباره سال دیگه یادم نره !

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1387ساعت 11:36 PM  توسط آتنا 

در آرامشی عمیق فرو رفته ام انگار چندین سال است که خوابیده ام!

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 9:25 PM  توسط آتنا  | 

۲۹ آذر کنکور دارم که میشه جمعه ی هفته ی دیگه...

منم که درس نخوندم ... با اون همه معلم خصوصی و... فکر کنم رسما بابام دیگه تو خونه رام نده...

فعلا که میگم ولش کن واسه علمی کاربردی میخونم اون امتحانش ۲۷ دی!

بله به اینصورت امسال زمستون ما به ... رفت و از اسکی و اینام خبری نیست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 7:12 PM  توسط آتنا  | 

اشک هایی که با کوچکترین تلنگری جاری میشوند...

منی که سعی میکنم قوی باشم...

سعی میکنم آروم باشم....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 6:33 PM  توسط آتنا  | 

هر کی می پرسه حالمو می گم همه چیز عالیه.هیشکی نمی دونه چقدر جای تو اینجا خالیه ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 6:25 PM  توسط آتنا  | 

...

تو این سه نقطه کلی حرف که تو نمیفهمیش!!!

+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 0:40 AM  توسط آتنا  | 

قلب آدمی از یک فاحشه خانه هم بیشتر اتاق دارد

 

پ.ن: یه دیالوگ بود تو یه فیلمی که یادم نمیاد اسمش چی بود...

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت 2:36 PM  توسط آتنا  | 

ساعت دو بعد از نیمه‌شب است و من از درون آروم آروم میشکنم...

 

پ.ن: بعد از ۱۰ سال دوستی یکدفعه همه چیز تمام شد...

تو در حال ازدواج کردنی و من در حال شکستن...

به همین راحتی... به همین خوشمزگی...

 

پ.ن: غربت را نباید در الفبای شهر غریب جستجو کرد...

  همین که عزیزت نگاهش را به دیگری فروخت ...

 تو غریبی...!   ( الهه)

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت 1:41 AM  توسط آتنا  |