بازم دارم میرم سفر ، اما اینبار خالی از هیچ شور و شوقی
+
نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت
8:51 PM توسط آتنا
|
میدانم اگر مثل ساداکو هزار درنای کاغذی هم بسازم
باز هم نمی آیی
ولی من در گوشه ی اتاقم هنوز مشغول ساختن
درناهای کاغذی هستم
به یک امید...
+
نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت
10:22 PM توسط آتنا
|
رفتی و من را در حسرت نبودنت، ندیدنت ، نداشتنت گذاشتی....
لطفا دیگه نیا چون
من تحمل دوباره ی نبودنت ، ندیدنت، نداشتنت را
از ابتدا ندارم.
+
نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت
10:7 PM توسط آتنا
|
این بهار که نیستی
پرنده های اینجا آواز نمی خوانند....
+
نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت
6:55 PM توسط آتنا
|
یه شب جمعه دیگه...
شبی که از دلتنگی یاد بلاگت میافتی...
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت
9:15 PM توسط آتنا
|