تبليغاتX
*** دور افتاده ***
nothing...

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 12:16 PM  توسط آتنا  | 

اولین عشق زندگیم پدرم است

پدری که بدون وجودش ، بدون محبت هایش و....  هیچم

پدرم....

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 8:22 PM  توسط آتنا  | 

باشه حق با تو...

قلبت آزاد تا هر جا میخواد بره....

اما روحت چی؟...

روحت با روحم پیوند خورده...

+ نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 11:28 PM  توسط آتنا  | 

مامان تعریف میکنه از شبی که به دنیا اومدم

که حالش اصلا خوب نبوده وحتی چند ثانیه میره...

میگه تو اون چند ثانیه دیدم هر آدمی که میمیره

میشه یه خط و میره تو یه ریل و...

میگه یه صدایی تو اون چند ثانیه بهم گفت

اسمش و بذارید آتنا که قرآنی باشه...

مامان اعتقاد داره اسمم و خدا گذاشته و 

میگه تا قبلش این اسم و نشنیده بوده

و

من فکر میکنم چرا چرا ؟ تو اسمم و

گذاشتی؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 11:26 PM  توسط آتنا  |